ما از پله اضطراری های دانشکده می رفتیم بالا... آن بالا شعر می خواندیم... گریه می کردیم... حرف می زدیم... می خندیدیم... سکوت می کردیم... از آن پله های بلند که برای پایین آمدن ساخته شده بودند٬ ما بالا می رفتیم...
گاهی از آن پشت شیشه هر طبقه خدماتی ها دست و پا می زدند که بهمان بفهمانند باید بیاییم پایین... که چرا رفته ایم آن بالا؟!... که کار خطرناکی ست! که اصلن دختر جان بیا پایین!!! ... در حین بالا رفتن نمی توانستم لب خوانی کنم اما گاهی حس می کردم فحشمان هم می دادند...اما ما می رفتیم آن بالا...
آنها ترس داشتند از آن بالا خودمان را پرت کنیم پایین و برای همیشه خلاص! کاش یکبار بهشان می گفتم خودتان را خسته نکنید! ما از دست مرگ به این بالا پناه می آوریم... آنجا کمی زندگی جاری ست...!
آن پله های اضطراری برای نجات از مرگ انتظار قدمهایی رو به پایین را داشتند همیشه! اما ما برای نجات خودمان رو به بالا می رفتیم...
ما...!
پی نوشت:
این روزها دارم در سالهای ۸۳ و ۸۴ و ۸۵ زندگی می کنم... گاهی فکر می کنم می توانم از تمام زندگی به آن سالها پناه ببرم...
راستش دلم یک دوست می خواست. از آنهایی که واقعا دوست هستند. که رفتارها و برخوردهای احمقانه ندارند و مال مرا هم نادیده می گیرند. از آنهایی که مال قدیم باشند. اما نه آنقدر قدیم که من دیگر به آن دوره و حال و هوایش تعلق ندارم. اما دوستی تازه پا گرفته که حالا حالا ها باید انرژی صرفش کنی تا ثمر بدهد هم نباشد. از آن دوستهایی که نگفته می دانند. که با دلت رفیقند. که بالا و پایینت را در روزگار دیده اند. که باهاشان تجربه حرف زدن داشته ای. "گفتگو"! از آن نوعی که من مدتها بود نداشتم دیگر. گفتگویی واقعی و از جنس درون خودت با رفیق جانی که لازم نیست همه چیز را برایش شرح بدهی. که آنقدر به هم می خورده اید که تا به حال ادامه یافته همه چیز میانتان!
مدتها بود حرف عمیق نزده بودم . و عمیق حرف نزده بودم. و ترجیح داده بودم در بیشتر موارد مثل آدمهای بی نظر رفتار کنم و حتی حال چالش با نظر دیگران را نداشتم. حس می کردم انرژیم را نباید سر این کار بگذارم. چندباری سعی کردم جواب یکی دو نفر را بدهم. اما آنقدر تفاوت عمیقی میانمان دیدم که ترجیح داد سکوت کنم. و احساس کردم دوران حرف زدنم گذشته. شاید هم همین بود که اینقدر اینجا زیاد می نوشتم.
آدم معمولا کم شانس می آورد که از آن رفیقهای جانی داشته باشد. که حس کند خیلی چیزها را می توانی پیششان به امانت بگذاری. مثلا یک جمله مهم. یا نمی دانم یک به فکر رفتن عمیق و خوب! من فکر می کنم اما از آن خوش شانس ها بوده ام. من چند دوستی دارم که گاهی فکر می کنم عمیق تر این نمی توانسته ام با کسی صحبت کنم. خاصیت این دوستها هم در این است که حتی اگر مدت طولانی نبینیشان یا نشنویشان هیچ چیزی میانتان عوض نمی شود. چون چیزهای مهم تری را با آنها به اشتراک گذاشته ای! و از دل نمی روند و از دلشان نمی روی اگر از دیده بروند و بروی!
گاهی فکر می کنم اگر این سرمایه را نداشتم حتما خلعی در زندگیم به وجود می آمد غیر قابل حل یا اصلا خیلی از چیزهایی که حالا می فهمم را نمی فهمیدم. امروز در این وانفسا که دل آدم هلاک یک دوست خوب قدیم عمیق آرام ست... می آید توی جی تاک و می نویسد خوبی؟
فقط می نویسم: می دونی! هیچ چیزی رو الان توی دنیا با این عوض نمی کنم که فقط یکبار دیگه بریم توی بوفه دانشکده علوم اجتماعی بشینیم و چایی بخوریم و حرف بزنیم! ساعتها! ساعتها! ساعتها!
و می نویسد: دقیقا!!!
انگار که تمام نیروهای بودنم جمع شود سرعت تایپ کردنم تا حد ممکن می رود بالا تا ثانیه ها را ذخیره کنم . تا کلمه ای بیشتر از دوستیمان بچشم! تند تند می نویسد و می نویسم. فقط صدای فشار دادن کلیدهای بورد می آید!
نمی دانم من و نازنین کی و دقیقا کجا دوستیمان آغاز شد! حتما باید بازگردد به سال هشتاد و سه و دانشکده علوم اجتماعی تهران. اما اینکه چطور دوستیمان شکل گرفت را نمی دانم. گاهی فکر می کنم آیا هیچ کس دیگری مثل نازنین... یا چند نفر نزدیک دیگر مرا خواهند فهمید؟ حتی یادم نمی آید آخرین باری که دیدمش کی و کجا بود؟ او هم یادش نمی آمد! اما انگار ذره هایی از وجود هم را به امانت داشتیم که هیچ چیز نمی توانست کمرنگش کند... و می توانستیم از همان لحظه اول حرفهایی بهم بزنیم که برای هیچ بنی بشری قابل گفتن نباشد ...
آرامم! از داشتن دوستانم آرامم! همین چند نفر معدودی که حرف به حرف مرا ازبرند!!
نمی دانم هرگز کسی این حس خوب را نسبت به من داشته؟کاش من هم دوست بوده باشم!
یک چند روزی هست که یک بنده خدایی من رو فکری کرده در مورد راهی که دارم میرم و خلاصه تصمیم داره من رو به قول معروف از راه به در کنه و وارد یک فاز دیگه ای کنه! حالا اینها همش مثبت ها! منظورم از راه مسیر آکادمیکی که در پیش گرفتم هست. خیلی هم محکم و موثر این کار رو کرده. در حدی که ذهنم به طور جدی مشغول شده. مهم اینه که نه راهی که دارم میرم راه بدیه و نه راهی که اون پیشنهاد می کنه. اما خب! موضوع یک انتخاب جدیه! انتخابی که می تونه کل مسیر زندگی من رو تحت تاثیر قرار بده... خلاصه که مثل این می مونه که می خواستم از جاده چالوس برم شمال٬ یکی وسط راه اومده و میگه ببین باید از آزادراه تهران-رشت می رفتی...! بعد وقتی هم که بخوای بگی ای وای یعنی تا الان اشتباه کردم و راه رو اشتباه اومدم؟ یعنی باید برگردم؟ بهت بگه نه بابا! بیا من خودم می برمت! من مسیرهای میان بر رو بلدم و خلاصه می رسی! گرچه کار آسونی نیست و ...
امروز هوا عالی و زیبا و اردی بهشتی بود! لباس پوشیدم و رفتم توی باد و آفتاب و ابر و سبزه شروع کردم یک دل سیر دویدم. و سرشار شدم از یک حس رهایی عجیب و دوست داشتنی و خوب! بعد که خسته شدم٬ یه جا دراز کشیدم زیر یک درخت روی چمن ها... و بازی ابرها و آفتاب رو تماشا کردم و هی یک شاخه درخت هم خودش رو قاطی می کرد و تصویر رو تغییر می داد و دوباره تصویر آسمانی میشد. همون موقع دوباره به بحثی که در مورد ادامه راهم پیش اومده بود فکر کردم... به اینکه من اصلن باید چی کاره می شدم توی زندگیم؟
یعنی من چی کاره میشدم جام درست بود؟ چقدر سخت و دردناکه که آدم سرجاش نباشه! اما این در مورد من صدق نمی کنه! مشکل مضاعفی دارم من. و اون اینکه نمی دونی جات نادرسته یا نه! و بدتر از اون در موقعیتی هستی که شاید کل زندگیت رو تغییر بدی و اصلن از اساس خیلی چیزها تغییر بکنه! و ترس از این همه تغییر! ...
خلاصه زیر درخت حس کردم شاید من باید دونده می شدم. شاید هم یک معلم. شاید هم موسیقی دان. شاید هم یک زن خانه دار. شاید هم یک شاعر یا نویسنده. مثلا داستان کوتاه می نوشتم. یا شاید هم باید دوچرخه سوار حرفه ای می شدم و تا بی نهایت رکاب می زدم...
مثل همیشه اصرار می کند که قطع کن من زنگ می زنم. نمی داند رفته ام تا سر این نمی دانم چهارراه یا شش راه شارژ خریده ام برای زنگ زدن... اصلن یک حال خوبی دارد. می روم از سه تا چراغ قرمز رد می شوم . ازدستگاه پول می گیرم و دوباره برمی گردم این دست خیابان و شارژ تلفن می خرم...
وقتهایی که تماسهای مهم ندارم یا مناسبتی در راه نیست٬ برایم فرقی نمی کند که اصلن شارژ داشته باشم یا نه... یعنی شارژ خریدن به معنی احتمالن تماس با یک عزیز است. نمی دانم چرا از همان اول خط کانترکت نخریدم که اینقدر شارژ کردن احتیاج نداشته باشم؟
اصرار می کند که قطع کنم تا زنگ بزند... می گویم: نه بابا! داریم صحبت می کنیم... می فهمد که چرا باید زنگ زده باشم... حرف می زند... حال و احوال همیشگی که از پیش هر دومان می دانیم پاسخ سوالهایی که از هم می پرسیم چیست. اما صدایش یک طور خوبی می شود. انگار صدایش می خندد. نمی دانم چرا من همیشه اینجور وقتها اینطوری بوده ام؟ حالا هیچ چیز خاصی هم نمی خواهم بگویم اما همچین بغض می کنم و باید جلوی لرزیدن صدایم را بگیرم که نمی دانی...
می گویم: زنگ زدم روزت را تبریک بگویم! خوشحال می شود می دانم. انگار یکباره یادش بیاید که فاصله میانمان خیلی زیاد ست و جایی که هستم آن سر دنیا محسوب می شود... انگار که یکباره بخواهد تمام این فاصله را پر کند و بغلم کند... انگار که بخواهد برای چند ثانیه دوری و نزدیکیمان به هم را نادیده بگیرد...با صدایش که دارد می خندد٬ دعایم می کند!
دلم می خواهد تا صبح حرف بزنیم. یا اصلن هیچی نگویم و کلی برایم تعریف کند. اما تمام پول گرفتن از دستگاه و رفتن به فروشگاه محل برای خرید شارژ و... چند دقیقه کوتاه شنیدن صدایش را جواب نمی دهد... تصورش می کنم که پای تلفن چطور نشسته... چی پوشیده و چطور حرف می زند... تمام سعیم را می کنم که تمام فراز و نشیب صدایش را وقت حرف زدن حفظ کنم و باز ... دل بکنم و بگویم: خب! دیگه کاری نداری مامان؟ سلام برسون! مواظب خودت باش و خداحافظ...
چقدر شعرهای من تشنه اند
ناگفته ها
میان دجله و فرات
در انتظار اعجاز
شهادتین می خوانند
و آن سو تر
عشق
به روز دهم می اندیشد
...
پی نوشت:
برای ص. ک
غم گینم...
همین!
تا حالا فکر می کردم یک روزی از سرطان مری می میرم... چون چایی رو داغ می خورم و آب بی موقع وسط غذام می خورم.
اما الان فکر می کنم به زودی از بی خوابی می میرم...
مثل دیوونه ها ساعت ها رو جمع می زنم... چهار شبانه روز و فقط ۱۲ ساعت خواب... همین طور ادامه بدم دو سه روز دیگه کارم تمومه...
پی نوشت:
مدتها بود با کسی طولانی تلفنی حرف نزده بودم... انگار غریبه بودم با خودم. انگار کلمات اضافه بود برای دهانم. انگار معذب بودم و صدایم در نمی آمد. انگار ...حالم خوش نیست. همین!
بعضی از بازیهایی که می کنی آنقدر خطرناک و نزدیک ست که گاهی تنها حسم نزدیک تر بودنت از رگ گردن ست!
وقتی که غمگینم بیشتر به گلم آب می دهم. به رشدش توجه می کنم. برگهایش را تمیز می کنم.
امروز فهمیدم که چند برگ جدید داده. چه قدر بزرگ شده. چرخش برگهایش در جستجوی نور را دنبال کردم و...
فهمیدم که غمگینم...
پی نوشت:
باز هم باران گرفت...خسته شدم از هوای خاکستری این شهر
پی نوشت:
*محمدسعید شاد